صحنه ی اول مکان کارگاه نقاشی

اتاق یا سالن بزرگ، ۵ عدد سه پایه و بوم نقاشی،۵ آقا رو به تماشاگران، روی چهارپایه نشسته و در حال کار با هم حرف می زنند. و به ترتیب سعید، رضا، مهران، هادی و علی نام دارند.

علی کنار مهران ایستاده با او گفتگو می کند. صدا ابتدا آرام و نامشخص است. به نظر می رسد بحثی در گرفته. بعد بتدریج صدای علی بلند تر و عصبی تر می شود. سعید و رضا و هادی ابتدا بدون توجه به علی و مهران مشغول صحبت هستند. در آخر صدای علی کاملا بلند شده و بقیه افراد صحبت خود را قطع کرده و به آنها می نگرند.

سعید : (خطاب به رضا) رضا جان فکر می کنی نمایشگاه از «غدیر تا ظهور» رو کی بتونیم افتتاح کنیم؟

رضا : ماها کارمون امروز تموم میشه، فقط می مونه کار مهران. اون هم آماده بشه، اول هفته ی آینده برای بازدید آماده است، البته ان شاء الله.

هادی : (خطاب به رضا و سعید) خودمونیم بچه ها، کارش محشره (به شوخی قلم را در هوا می چرخاند با لحن آگهی): تابلوی مرگ ابلیس!

مهران و علی که از ابتدای صحنه مشغول بحث بودند حالا صدایشان بلند و واضح تر شده است. علی با لحن تندی مهران را مورد خطاب قرار می دهد:

علی : ولی مهران! قرارما این نبود ... نباید هیچکدوم از بچه ها اسم و مشخصاتش رو زیر تابلو بنویسه و قاب تابلو ها هم باید متحد الشکل باشه. تو باید این دو تا نکته رو رعایت می کردی.

مهران : (با لحن تند) ولی نقاشی من یه کار خاصّه. باید اسم و امضا داشته باشه. بعد هم من قابهایی که شما خریدین رو دیدم به درد کار من نمی خوره . خیلی کلاس کار رو پایین می آره .

آقای حیدری : (از سرو صدای آقایون وارد کارگاه شده و در حال نزدیک شدن به علی و مهران است و با لحن تندی آنها را مورد خطاب قرار می دهد) آقایان بحث سر چیه؟

بقیه افراد هم بتدریج از جای خود بلند شده به سمت مهران می روند.

علی : (یک برگ کاغذ را به سمت آقای حیدری گرفته و به او می دهد) آقای حیدری ببینید چی نوشته!

آقای حیدری کاغذ را گرفته نگاهی به آن می اندازد.

مهران : (به نظر میرسد قصد توجیه کار خود را دارد) آقای حیدری من اسم و مشخصات خودم را روی این برگه نوشتم تا وقتی تابلو نصب شد زیرش بچسبونم (قاب را بالا می آورد و نشان می دهد) این قاب رو هم براش تهیه کردم.

همه حاضرین یک قدم به مهران نزدیکتر شده با تعجب نگاه می کنند و کلماتی حاکی از حیرت زمزمه می کنند.

حیدری : (کاغذ را به سمت مهران دراز می کند و او می گیرد و با لحنی متعجب ): ولی مهران جون ما توی جلساتمون کلی صحبت کردیم و قرار شد هیچ تابلویی اسم و امضاء نداشته باشه.

مهران : (تا حدی حق به جانب) ولی من اعتقادم اینه که اسم و امضام باید پای تابلوم باشه چون اولا این یه رسمه، هر تابلویی باید اسم و امضاء داشته باشه بعدم «مرگ ابلیس» یه کار متفاوته با بقیه کارا فرق می کنه. این یه کار حرفه ایه.

حیدری : (سعی میکنه صبور باشد و القاء آٰرامش کند) ببین فراموش نکن نمایشگاه از «غدیر تا ظهور» یه کار خاصه. همه ما با احساس و اعتقاد دیگه ای وارد اینکار شدیم، بعدم به خاطر ملاکهایی که داشتیم قرار گذاشتیم اسم نقاش پای تابلو نباشه.

مهران : (سرش را پایین می اندازد) ولی ببخشید به نظر من ملاکهای شما اصلا منطقی نیست.

آقای حیدری : (صدایش را بالا می برد) شما اجازه بدین حداقل این نمایشگاه برگزار بشه بعد مفصل راجع به اختلافات شما با گروه بحث می کنیم.

مهران : شما همیشه همین حرف رو می زنید ولی نهایتا اون تصمیمی رو که دوست دارید می گیرید. نمونه اش همین که شما علی رو که یک نقاش تجربیه مسئول گروه کردید در حالی که من توی این رشته تحصیل کرده ام و سابقه کار دارم. به نظر من اون رأی گیری درست صورت نگرفته.

هادی : (باصدای بلند) مهران بسه!

سعید : مهران چت شده؟ تو چرا اینجوری شدی؟ خودتو کنترل کن. بشین کارتو تموم کن.

مهران : (با عصبانیت قلم را روی سه پایه قرار می دهد) من نیستم خودتون تموم کنید . (از جا بلند می شود و چند قدم از بوم دور می شود)

حیدری خودش را کمی از جمع کنار می کشد و با دست اشاره می کند تا همه سر جای خود بنشینند بعد دست روی شانه ی مهران گذاشته از او دعوت به نشستن می کند و بعد رو به افراد می گوید:

شماها حتما یادتون هست تابستون وقتی اولین جلسه ی کارمون رو شروع کردیم قرار شد یک سیری داشته باشیم از اتفاقاتی که در غدیر رخ داده تا حوادثی که زمان ظهور پیش مياد و صحنه های مختلف آن رو به تصویر بکشیم تا فرصتی باشه برای اینکه در درجه اول خودمون گذری در تاریخ داشته باشیم و ببینیم چه مسائلی در گذشته اعتقادی ما رخ داده و هم اینکه با به تماشا گذاشتن تصویر آنها به دیگران کمک کنیم از گذشته و آینده مذهبشون یه اطلاعاتی داشته باشند. شاید به این وسیله یک تجدید عهد و پیمانی کرده باشیم با پیامبر (ص) و حضرت علی (ع). بعدم نشستید برنامه ریزی کردید و کار رو رسوندید به اینجا: شما می دونید شیطون دشمن قسم خورده ماست و خداوند فرمود شیطان دشمن آشکار شماست و تا امروز هم سر قسمش ایستاده. عجیب نیست اگر همین جا سراغ ما بیاد و توی برنامه شما اختلال ایجادکنه. عاقلانه نیست ازش غافل بشیم و اجازه بدیم اون ما رو بازیچه قرار بده و مانع پیشرفت کار بشه همون طور که در جریان غدیر حاضربود و با منافقین و دشمنان پیامبر همفکری و همکاری می کرد. الان مهران خودتو که تابلوی مرگ شیطان و کشته شدن او در آخر زمان به دست حضرت رو نقاشی کردی حتما سیری در وقایع غدیر داشتی و خوب می دونی که ... (فلاش بک)

***********************************************************

صحنه ی دوم

صحنه با روشن شدن مجدد صحنه آغاز می شود. صحنه ی اتاق خالی با نور کم، فقط یک بوم و سه پایه مربوط به نقاشی مرگ ابلیس در صحنه وجود دارد. ابتدا صدای خنده ابلیس و وکال پخش می شود و ابلیس به تدریج در صحنه حاضر و دیده می شود سپس دو شیطانک نیز وارد صحنه می شوند.

ابلیس آهسته عرض اتاق را طی می کند و با لحنی نسبتا آرام خاطرات گذشته را نجوا می کند: غدیر! آن روز تلخ! تلخ ترین روز حیات من! آن روز من از شدت اندوه فریاد برآوردم و صیحه زدم.

شیطانک اول : (با نهایت تعجب) شما سرورم؟ شما از اندوه فریاد زدید؟

شیطانک دوم : سرورم آیا شما نبودید که آدم را فریب دادی و از بهشت به در آوردی؟ شما فریاد زدید؟

ابیلیس : و پیش از این نیز سه بار فریاد بر کشیده بودم !

شیطانک اول : اما آخر چرا؟

(ابلیس در طول صحنه قدم می زند با لحنی آرام و حسرت آمیزسخن می گوید): من در جمع فرشتگان، مقرّب درگاه الهی بودم و خداوند را سالیان سال عبادت می نمودم تا آنکه خدا آدم را خلق نمود و نور محمد و اهل بیتش را در پشت او قرار داد و ما همگان را به سجده ی او فرمان داد که این سجده به سبب احترام و بزرگداشت آن انوار بود. همه فرشتگان اطاعت کرده و سر به سجده فرود آوردند غیر از من. (صدا را بلند می کند) من که از دیدن آن نورها به خشم آمده بودم گفتم خدایا تو مرا از این سجده معاف بدار و من نیز در عوض ترا چنان عبادت کنم که تا کنون هیچ فرشته مقرب و نبیّ مرسل مانند آنرا به جا نیاورده باشد.

خداوند فرمود: مرا به پرستش و عبادت تو حاجتی نیست. می خواستم با اطاعت امری که نمودم، مرا عبادت کنی، و این است صراط مستقیم من، اما تو سرپیچی کردی. اینک از دربار من بیرون رو که تو رانده شده ای و لعنت من تا قیامت بر تو باد!

(فرشته آرام وارد صحنه می شود و فریاد می زند): ای ابلیس دور شو از رحمت خدا! ای نافرمان نا سپاس! دورشو! دورشو! (و از سمت دیگر صحنه خارج می شود)

ابلیس ناگهان صیحه می زند (افکت فریاد ابلیس)

بعد از لحظاتی ادامه می دهد: من کینه خدا را به دل گرفتم و سوگند خوردم تا بر صراط مستقیم او نشینم و خلایق را از آن گمراه نمایم.

پس اول بار به سراغ آدم رفتم. او و همسرش را آنقدر وسوسه نمودم تا از میوه ممنوعه خوردند و بهشت را از دست دادند.

فرشته یک بار دیگر با گامهای بلند از همان جای اول وارد صحنه می شود و نهیب می زند: ابلیس ای ملعون مطرود! به زمین برو که آسمان و درگاه الهی جای تو نیست! و با بال خود به شیطان می زند و ابلیس با پشت نقش زمین می گردد. (صدای وحشتناک پخش شود)

آنگاه نشسته و سر به زانو نهاده از شدت استیصال صیحه می زند (افکت صیحه. برای هر صیحه ی ابلیس می توان با یک تغییر نور وارد گفتگوی جدید شد.)

ابلیس در حال قدم زدن تعریف می کند: اما من همچنان در بین فرزندان آدم می گشتم و می کوشیدم آنها را از صراط مستقیم باز دارم، لکن آن روز دوستانم خبر آوردند که محمد به پیغمبری برگزیده شده است. (تلاوت «اقراء بسم ربک الذی خلق» نور صدای وکال در زمینه دیالوگ)

بیاد آوردم که خداوند درباره او گفته بود:

قسم به عزت و جلالم که دینم را به وسیله او و خاندانش کامل می گردانم و زمین را به دستشان از دشمنان پاک نموده و فرمانروایی شرق و غرب جهان را به آنها می سپارم تا دعتم را بلند نموده و خلق را بر توحید و پرستش من جمع سازند.

(صدای تلاوت آیه قطع شده و صدای صیحه ابلیس به گوش می رسد.)

شیطانک اول: و چهارمین بار؟

ابلیس: در غدیر.

شیطانک دوم : و آن آخرین فریادتان بود؟

ابلیس برای لحظاتی ساکت و آرام قدم می زند. سپس سری تکان داده و با لحنی افسرده سخن می گوید: در حالی که من تلخی آن روز را از یاد نخواهم برد . (اتاق تاریک می شود)

**************************************************************************در دو طرف اتاق چند درخت (یا درخچه مصنوعی پایه دار یعنی بدون گلدان) همراه با افکت صدای زنگ کاروان و همهمه مردم

(ابلیس ماجرا را از کمی قبل تر تعریف می کند و صدای زنگ کاروان و همهمه ی کاروانیان در زمینه دیالوگ ابلیس همچنان به گوش می رسد.)

ابلیس: مسلمانان به همراه محمد اعمال حج را به جای آورده اکنون بازمی گشتند

صحنه بعد از خطبه خوانی سقیفه

صحنه کوچه های مدینه بازسازی شود . ابلیس در کوچه ها قدم می زند و دو شیطانک همچنان در پی او می دوند.

شیطانک اول : سرورم داستان جانشینی علی به کجا رسید؟

شیطانک دوم : آری سرانجام، غدیر چگونه به پایان رسید؟

ابلیس : محمد از دنیا رفت و دشمنان او یارانشان را در سقیفه فرا خواندند و من نیز به یاریشان شتافتم. من در کوچه های مدینه فریاد می زدم : مردم بشتابید بشتابید که دومی در سقیفه به کار مهمی مشغول است زودتر به او بپیوندید و خلیفه ای را که خود می خواهید برگزینید.

شیطانک اول : سرورم در سقیفه خلیفه و جانشین برای محمد برگزیدند؟

شیطانک دوم : و علی جانشین پیامبر و خلیفه او نشد؟

ابلیس : (به شدت می خندد) نه آنها اولی را به خلافت برگزیدند و من اولین کسی بودم که با او بیعت نمودم . (تاجی بر سر می گذارد و می گوید) من در آن روز فریاد می زدم شادی کنید که تا امام قیام نکند خداوند اطاعت نمی شود. من سوگند یاد کردم که افراد هدایت یافته رانیز گمراه نموده و به سایرین ملحق خواهم کرد. به راستی کدام امت بعد از پیامبرشان گمراه نشدند. آیا تصور می کنید من بر اینان سلطه و راهی ندارم؟ اما دیدید که من کاری کردم مردم امر خدا و پیامبر را درباره اطاعت علی کنار گذاشتند.

سپس ابلیس رو به آسمان نموده و ادامه می دهد : خداوندا اکنون اگرچه بر اصحاب علی نمی توانم تسلطی داشته باشم لکن به عزت و جلالت سوگند گناهان را بر شیعیان او زیبا جلوه خواهم داد تا با ارتکاب گناهان مورد غضب تو قرار گیرند.

************************************************************************

صحنه آخر:

(صحنه تاریک شده و مجددا صحنه کارگاه نقاشی و افرادی که در کنار بوم های نقاشی خود نشسته اند ظاهر می گردد. چهره های افراد نشان می دهد که از بیاد آوردن ماجرای ابلیس تکان خورده اند.)

آقای حیدری خطاب به مهران جملات پایانی ابلیس را زمزمه می کند:

به خدا سوگند اگر چه نمی توانم بر اصحاب علی تسلط داشته باشم لکن گناهان را برایشان جلوه خواهم داد تا با انجام آنها مورد غضب خداوند قرار گیرند.

مهران به طرف بوم رفته و قلم را مجددا برداشته و به نقاشی کشیدن ادامه می دهد. صحنه دوباره تاریک می شود. صحنه می تواند با پخش یک سرود مناسب خاتمه یابد

 

+ گروه نمایشی باران - هادی آسیابانی |


Powered By
BLOGFA.COM